برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین
دیدین بچه ها که می خورن زمین یا می خوره سرش به میز و ... شروع می کنن مث چی عر زدن؟
بعد ماجرا چیه که وقتی مادر محترم میاد و به میز می گه چرا بچم رو اوف کردی؟ و دوتا کشیده میزنه به میز، بچهه ساکت می شه.
جدا ماجرا چیست؟
+این ماجرای چرا پسرم رو اوف کردی و ... هم باز تو تاکسی اتفاق افتاد. دی:
برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین
برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین
در ادامه ی پست قبل:
راستش هیچ کدوم از ما قرار نیست صد سال وقت داشته باشیم.
و هیچ کدوممون هم این وقت رو نداریم.
اگه چیزی داشته باشیم، همین امروزه. همین لحظه
فکر می کنم مادر کان هم توی مکالمه مذکور داشت همون لحظات آخر زندگیش رو می بخشید...
برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین
برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین
صبح روز جمعه است، ولی انگار همین حالا هم غروب شده...
دل که بگیرد دیگر زمان مهم نیست. مهم این است که چیزی سر جایش نیست.
یک قطعه ی سرخ که توی سینه جایش بود. و خب حالا نیست. چه می شود کرد؟
یک ردپای دیگر توی زندگی ام داشتی، آن را هم پاک کردم. محو شد. شاید خاطرات آزاردهنده ات هم روزی...
برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین
برچسب:
نویسنده: بنیامین پورحسین