خرید بک لینک
جنون یک حالت آنی است. مفهوم دیگری ندارد. اینکه چاقو را تا دسته، نه که اغراق کرده باشم، دقیقا تا انتهای تیغه، در سینه ی یک مرد فرو کنی و بعد برای آنکه چیزی از وجودش کم نشود خون های بیرون ریخته را تا حد امکان درون دهانش بریزی و به چشم های ترسیده اش نگاه کنی، اصلا یک اتفاق ساده نیست. یک مراسم است.

برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 1:20

دیدین بچه ها که می خورن زمین یا می خوره سرش به میز و ... شروع می کنن مث چی عر زدن؟

بعد ماجرا چیه که وقتی مادر محترم میاد و به میز می گه چرا بچم رو اوف کردی؟ و دوتا کشیده میزنه به میز، بچهه ساکت می شه.

جدا ماجرا چیست؟


+این ماجرای چرا پسرم رو اوف کردی و ... هم باز تو تاکسی اتفاق افتاد. دی:

برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 1:20

لانتوری رو دیدم. و خب حالم بده فکر نمی کردم یه فیلم ایرانی بتونه این طور تاثیر گذار باشه. + و خب نمی دونم واقعا آقای روحانی انقدر هوای فیلمسازها رو داشته که مثلا توی یه فیلم بخوان شو تبلیغاتی براش برگزار کنن یا دلش رو به دست بیارن؟ شایدم واسه مجوز گرفتن این تیکه ها رو توش گذاشتن که مثلا بشه پخش شه و از پخش شدنش حمایت بشه شایدم اعتقاد قلبی یه نفر و برداشتش از جامعه ی مذهبی انقدر بی خوده...

برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:53

در ادامه ی پست قبل:

کان، گوش میدی؟


راستش هیچ کدوم از ما قرار نیست صد سال وقت داشته باشیم.

و هیچ کدوممون هم این وقت رو نداریم.

اگه چیزی داشته باشیم، همین امروزه. همین لحظه

فکر می کنم مادر کان هم توی مکالمه مذکور داشت همون لحظات آخر زندگیش رو می بخشید...


برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: دوشنبه 16 اسفند 1395 ساعت: 5:53

یعنی پادگان تو همچین روزی هم دست از سر آدم بر نمیداره. برف اومده. یه کادری توی راه بمون گفته تعطیله. با این حال بازم نمی دونیم باید بریم پادگان یا نریم؟ (صبی یه ساعت طول کشید که خودمون رو برسونیم یه جاده بالاتر) + یه ماشین انداختیم تو جوب. و یه ماشین رو هم قدم میزدیم و هی هل می دادیم :))خلاصه یه استرسی هست که نگو و نپرس. و باید منتظر هزار و یک اتفاق و تماس و ... باشیم. و آخرشم معلوم نیست وقتی فردا میریم پادگان نندازنمون بازداشتگاه :)) + ناتانائیل پادگان باید توی قلب تو باشد. و تا زمانی که پادگان را اندیشیدی، لباس های فرم را بر تن کردی، حتی اگر در خانه و در حال نوشتن پست هایت باشی باز هم در پادگانی.

برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 14:33

رفیقای خیلی خفنی دارم.
یکیش همین شما دوست عزیز که داری مطلب رو می خونی. دی: (از این جمله تبلیغاتی های تاثیر گذاره مثلا :)) )
خلاصه این من و یکی از خفن های عالم :)

برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 14:33

صبح روز جمعه است، ولی انگار همین حالا هم غروب شده...

دل که بگیرد دیگر زمان مهم نیست. مهم این است که چیزی سر جایش نیست.

یک قطعه ی سرخ که توی سینه جایش بود. و خب حالا نیست. چه می شود کرد؟


یک ردپای دیگر توی زندگی ام داشتی، آن را هم پاک کردم. محو شد. شاید خاطرات آزاردهنده ات هم روزی...


برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 14:32

کان، گوش میدی؟ اگه یه روز به گذشته نگاه کردی و از این عصبانیت احساس بدی داشتی... عصبانیتی که باعث شد حتی نتونتی باهام حرف بزنی. باید بدونی که عیبی نداره که من می فهمم چون من هرچی تو دلت مونده رو بدون اینکه به زبون بیاری می فهمم و اگه خواستی چیزی رو بشکنی حتما این کار رو بکن خوب همه چیز رو بشکن. من اونجا کنارتم، کان کاش صد سال وقت داشتم. صد سال که بتونم بهت هدیه اش کنم.+ مادر، در زمان مرگ هم از آینده ی فرزندش داره محافظت می کنه. + بخشی از فیلم A monster calls 2016

برچسب: نویسنده: بنیامین پورحسین تاريخ: چهارشنبه 4 اسفند 1395 ساعت: 14:31

صفحه بندی